بند دیو در سیاست روزمره

پس از جنگ و طوفان‌‌های سیاسی و اقتصادیِ متعدد در سال‌های اخیر، به نظر می‌رسد این‌ روزها بیشتر به آینده فکر می‌شود: رویکردهای آتی مردم، جامعه، نیروهای سیاسی، حکومت و نیروهای بین‌المللی چگونه خواهد بود؟ آیا دوباره طوفان خواهد شد؟ آیا دوباره جنگ خواهد شد؟ حکومت چه باید بکند؟ مردم چه باید بکنند؟ فشارهای اقتصادی را چگونه تاب خواهند آورد؟ چه امکانات و محدودیت‌هایی وجود دارد؟ …

افراد گاهی سعی می‌کنند به این سوالات فکر کنند و گاهی هم از فرط خستگی از کنار آن‌ها می‌گذرند تا از قوای ذهنی و روانی خود محافظت کنند. اما زیر پوست شهر چیزهایی در جریان است. برهم‌کنش نیروها برای شکل دادن به آینده آغاز شده و گاهی در گفت‌‌وشنودهای روزمره نیز آثار آن نمایان می‌شود.

در یک سال گذشته خون‌های زیادی در ایران ریخته شده و بسیاری – فارغ از عقیده خودشان و دیگری – به احترام آن‌ها سکوت کرده‌اند. اما این سکوت را نمی‌توان و نباید به راحتی معنا و تفسیر کرد؛ سکوتی که علی‌رغم صداهای ممتد و بلندگوهای گوناگون همچنان به گوش می‌رسد و فکرها را به خود مشغول می‌کند. کسی نمی‌داند این جامعه داغ‌دیده و جنگ‌زده سکوت خود را چگونه خواهد شکست.

تجهیزات نظامیِ کارآمد و روحیه دفاع و از خودگذشتگی برای مراقبت از کشورها لازم است. اما تکیه بر آن‌ها خطراتی هم دارد. آنچه بقای حکومت‌ را ممکن می‌کند پایبندی به مجموعه‌ای از قواعد و در پیش گرفتن رویه‌های سازگار در مورد آن‌هاست. این قواعد رفتار دولت و ملت را پیش‌بینی‌پذیر می‌کند و مردم و حکومت می‌توانند با اتکا به آن‌‌ نسبتی بین یکدیگر تعریف کنند و برای زندگی‌شان برنامه بریزند. نقش مهم تجهیزات نظامی و روحیه دفاعی یا حتی توان تدبیر در بازی‌های نظامی ممکن است برخی را با این تصور مواجه کند که در اداره کشور نیز می‌توان با اتکا به قدرت یا حتی هوشمندی و تبحر در بازی قدرت – بدون توجه به قاعده و نهاد – مسائل کشور را حل کرد و به این ترتیب از بحران‌ها عبور کرد و به سوی آبادانی گام برداشت.

جنگ می‌تواند کشورها را متحد کند؛ به شرط آنکه رویه‌ای سازگار دست کم برای در بر گرفتن یک اکثریت فراگیر وجود داشته باشد.

برخی گمان می‌کنند رسانه به خودی خود عاملیت و قدرت دارد و می‌تواند مسیر امور را به سمت و سوی دلخواه تغییر دهد و در نتیجه، امروز که دست رسانه‌هایی مثل ایران‌اینترنشنال برای بخش‌های بیشتری از مردم رو شده، دیگر القائات دشمن اثر نمی‌کند و بعد از این، ما دست بالا را در جنگ روایت‌ها داریم. در نتیجه، مسائل به مرور حل می‌شود. یا اگر هم حل نشد، خودمان با محدودیت و القائات یا حتی با ذکاوت و تدبیر حلش می‌کنیم. خبر چندانی از گرایش به رفتار قاعده‌مند و پیش‌بینی‌پذیر و پذیرش لوازم و هزینه‌های آن برای بیمه‌ آینده و ساختن کشور نیست. وقتی ذکاوت و تدبیر، قاعده را زیر سایه خود قرار دهد، هر ایده‌ای مجاز می‌شود و ابتکارات حتی از هفت‌خوان‌‌های بروکراسی نیز با موفقیت عبور می‌کنند تا به وقتش عملیاتی شوند. به عنوان نمونه، نگاه کنید به پدیده‌هایی مانند «لایحه ایجاد نظام جدید تامین اجتماعی»، «اینترنت پرو»، «انتخاب موروثی» و … امروز نشد، فردا. فردا نشد، پس‌فردا …    

من قبلا گاهی با دوست و آشنا در مورد این بحث کرده‌‌ام که تا روی زمین چیزی نباشد، رسانه به خودی خود قدرت و عاملیت چندانی ندارد و اتکا به آن بی‌پایه و مهلک است.م. حتی یک بار دوستی بعد از اعتراضات 1401 بر اساس تحلیلی مبتنی بر عاملیت رسانه، شرط بست که بعد از این تا پایان عمر سید علی خامنه‌ای رهبر وقت حکومت دیگر اعتراضات گسترده‌ای در ایران نخواهیم داشت چون در این اعتراضات عواملی که در گروه‌ها و کانال‌های متعددی که مردم را تحریک ‌کردند شناسایی و بازداشت شدند[1].

امروز فکر می‌کنم چیزی از بحث بر سر عاملیت رسانه و نسبت دادن همه چیز به آن در نمی‌آید. مسئله اصلی رسانه نیست. مسئله اصلی قدرت است. بحث درباره رسانه در این مورد راه به جایی نمی‌برد. پشت این همه علاقه در دوران جدید به رسانه در دنیا، تنها این نیست که رسانه قدرت است. یک فرض دیگر در ادامه این گزاره است که معمولا گفته نمی‌شود که اصل مسئله همان است: رسانه قدرت دارد و «قدرت همه چیز است». قدرت می‌تواند راست را دروغ جلوه دهد، حقیقت را وارونه کند، ضعیف را از بین ببرد، تمدن را نابود کند و … .

به نظر شما امروز که تشت رسوایی بسیاری از رسانه‌ها از بام افتاده، می‌توان دوباره از این شرط‌ها درباره آینده بست؟

تمام زندگی اجتماعی و تاریخ تمدن ما محصول همین یک حقیقت است که قدرت بالاتر از همه چیز نیست و چیزهایی هستند که قدرت در نهایت حریف آن‌ها نمی‌شود.

آیا جامعه‌ای که سال‌ها و دهه‌ها با سخت‌جانی و سماجت برای تغییر پافشاری کرده، می‌تواند به صرف قدرت‌نمایی حکومت در جنگ، به ادامه همان مسیرهای مطلوب قبلی روی بیاورد و تصاویر قبلی را فراموش کند؟ آیا حکومتی که به ویژه در سال‌های اخیر، شبیه اتوموبیلی که گاز و ترمزش را با هم فشار می‌‌دهند، یک روز کسی را در بالاترین مناصب می‌نشاند و فردا رد صلاحیتش می‌کرد یا یک روز رد صلاحیت می‌کرد و فردا در خطیرترین صندلی‌ها می‌نشاند، می‌تواند چشم‌اندازی از حرکت به سمت کارآمدی، توسعه و آبادانی در میان مردم ایجاد کند؟

این بی‌قاعدگی و ناسازگاری ربطی به امپریالیسم و تحریم ندارد و طبیعتا فردا هم نمی‌توان آن را به بهانه مقابله با استعمار پوشاند. حکومت برای ماندگاری و بقای خودش بیش از هر چیز به قاعده نیاز دارد و جنگ اگرچه می‌تواند بنیان‌های دفاعی را تقویت کند اما به نظر می‌رسد می‌تواند دلبستگی حکومت‌ها به رفتارهای بی‌قاعده را نیز بیشتر کند.  

نشانه‌های این قبیل قدرت‌زدگی و سهل انگاشتن تبعات آن را می‌توان در گفتگوهای سیاسی روزمره در هفته‌ها و ماه‌های اخیر که احتمالا رفته‌رفته برای بیرون آمدن از وضعیت جنگی با موضوع آینده ایران در رسانه‌ها منتشر می‌شوند مشاهده کرد.

اگر می‌خواهید ببینید وقتی قاعده و مبنا گم شود، مباحث و رویکردها چه شکلی می‌شوند، به گفتگوی اخیر محمد دلاوری از مجریان و خبرنگاران صدا‌و‌سیما با حسین انتظامی از مدیران فرهنگی و رسانه‌ای (+) که اتفاقا مواضع انتقادی‌ و آزادی‌خواهانه‌شان در سال‌های اخیر مورد توجه قرار گرفته و معمولا جزو افراد بی‌منطق هم حساب نمی‌شوند، در ادامه همین متن نگاه کنید. در این گفتگو اگرچه چندین بار به ضرورت تغییر و تجدید نظر در حکمرانی اشاره می‌شود اما وقتی گفتگو قدری پیش می‌رود بحث‌ به جاهای عجیب و غریبی می‌رسد.

دلاوری: در دوران جدید جمهوری اسلامی یکی از خواسته‌ها می‌تواند این باشد که مردم می‌خواهند خودشان باشند بدون اینکه غیرخودی تلقی شوند. ما می‌خواهیم زندگی کنیم با عقاید خودمان و با فکر خودمان. ما تا زمانی که اسلحه بر نداریم جلوی جمهوری اسلامی، خودی هستیم. موافقید؟

انتظامی: باید اینطور باشه. جنگ 12 روزه از این زاویه یک فرصت بود. جنگ رمضان هم می‌تونه فرصت باشه. بر حکمرانان است که از این ظرفیت استفاده کنند. مصادره نکنند چیزی را. از اون مهم‌تر، توهم برشون نداره. این خیلی صفت مهمیه برای حکمران.

دلاوری: نگرانید چه توهمی غالب شه در حکمرانی ما؟

انتظامی: بازگشت به تنظیمات کارخانه. همین چند روز پیش من دیدم کسانی تهدید می‌کنند که ای سلبریتی‌های فلان‌فلان‌شده. شما از قِبَلِ مردم به اوج رسیدید اما الان خفقان گرفتید. از این ماجرا که بگذره، ما حسابتون را خواهیم رسید.

دلاوری: نباید برسه؟

انتظامی: نه، من عرضم اینه: آداب حکمرانی اقتضا می‌کنه این کارو بکنیم؟ کنشگری فردی با آداب حکمرانی فرق می‌کنه. من و شما به عنوان احدی از فعالان فرهنگی‌، سیاسی و اجتماعی کشور می‌توانیم تندخو باشیم. آیا حکومت هم باید تندخو باشه؟

دلاوری: یک گروه از افراد متنفذ که اسمشون را گذشته‌اند «انسان-رسانه» سکوت کردند و خیلی‌ها برآشفتند که تو که سکوت کردی از پول همین ملت معروف شدی. جنگ که تمام شه دیگه به این‌ها نباید پروژه‌ای بدهند. شما نظرتون چیه؟

انتظامی: این حرف درسته. یعنی چی؟ یعنی امکانات حکومتی صرف این‌ها نشود. اما آیا این‌ها را بگیریم اعدام کنیم؟!

دلاوری: یعنی بعد از جنگ این‌ها همه کنار گذاشته بشن، بریم یک سری بازیگر جدید پیدا کنیم؟

انتظامی: نه، نه. دو تا بحثه. یکی اینکه آیا همچنان در دستگاه‌هایی که مال جمهوری اسلامی‌اند مثل صداوسیما، حوزه هنری، اوج و فارابی دوباره بیان منابع کشور رو – منابع عمومی که دستشون هست، منابع دولتی را – {صرف کنند و} با این‌ها قرارداد ببندند؟ نه! کی گفته این کارو بکنیم؟ اما یک‌وقت هست می‌گیم شناسنامه‌ این‌ها رو باطل کنیم؟ نه! نه من با این هم مخالفم.

دلاوری: یعنی همه این‌ها رو برونیم تو بخش خصوصی بگیم تو برو اونجا اگه کسی اومد روت سرمایه‌گذاری کرد، کار کن. اگه نه، به ما دیگه ربطی نداره؟

انتظامی: بله. ضمن اینکه شعور اجتماعی چنانچه بالا باشه، به اون کسی که فکر می‌کنند به اون‌ها خیانت کرده، به او بی‌اعتنایی خواهند کرد. اینجا دیگه حکومت نقش نداره.            

از کی تا حالا منابع کشور به دو دسته «مال جمهوری اسلامی» و «مال بخش خصوصی» تقسیم می‌شود؟! بر اساس کدام قاعده منابع عمومی مال حکومت شد؟ با چه مبنایی قرار است حقوق افراد بر اساس مواضعشان یا سکوت و عدم سکوتشان تعیین شود؟ نکند تامین اجتماعی هم مال جمهوری اسلامی است؟!

در ادامه بحث حتی به اینجاها هم رسید:

دلاوری: شنیدم مجموعه‌ای تدوین شده بود {در دوران علی لاریجانی در شورای عالی امنیت ملی} که بیاییم یک سری اصلاحات فرهنگی در کشور انجام بدیم. مثلا اشاره شده بود کسانی که خیلی به ایران تعلق خاطر دارند و در این جنگ و جنگ 12 روزه هم اعلام کردند و برچسب ضدنظام دارند، این‌ها رو برگردونیم داخل ایران. این را اطلاع دارید شما؟

انتظامی: این اعتقادیه که یک عده از مدیران کشور دارند. مخصوصا کسانی که سابقه مفصل دارند چه در حوزه‌های امنیتی چه در حوزه‌های فرهنگی چه در حوزه حکمرانی.

دلاوری: {…} مثلا شنیدم توش ذکر شده کسانی که ایرانیت‌شون را جدی نشون دادند، زمینه برگشت‌شان ایجاد بشه.

انتظامی: من بی‌خبرم از چنین طرحی اما می‌دانم چنین دیدگاهی وجود داره. من هم جزو کسانی هستم که این دیدگاه رو دارم.

از کی تا حالا قرار شده زیستن در فلات ایران و آسودگی در آن، به امتیازی برای کسانی ایرانیت‌شان را به صورت جدی به دیگران نشان داده‌اند تبدیل شود؟ (بگذریم از این که حتی کسانی که علیه جنگ و تجاوز مواضع صریح گرفته‌اند نیز در ماه‌های اخیر بازداشت و محدود شده‌اند)

این قبیل رویکرد‌های ناسازگار و قدرت‌زده در ایران معاصر اصلا جدید نیست: کنشگرانی که صرفا بخاطر چند انتقاد و اظهار نظر سال‌ها در زندان‌ به سر می‌برند، کسانی که بدون برگزاری دادگاه سال‌ها در حصر خانگی‌اند یا سیاست‌مدارهایی که صریحا درباره‌شان گفته شد چون رای دارند رد صلاحیت شدند[2] و … . آیا با چنین رویه‌ای بی‌قاعده‌ای می‌توان بازی سیاسی را در یک کشور زنده نگه داشت؟

 هنوز از فاجعه دی‌ماه 1404 چیزی نگذشته و سکوت درباره آن بالاخره شکسته خواهد شد. آیا می‌توان به صرف اینکه آنچه رخ داد «کودتا» یا «پرده‌ای دیگری از جنگ‌های 12 روزه و 40 روزه» بود یا حتی «شهید» خواندن کشته‌شدگان، پرونده‌ این فاجعه را بست و به این که چه کسی چرا و چگونه کشته شد رسیدگی نکرد؟ بر اساس کدام قاعده می‌توان چنین کاری کرد؟ آیا می‌توان با کشته‌شدن آدم‌ها، فله‌ای برخورد کرد؟ آیا استناد به گزاره‌هایی مانند اینکه «در اعتراضات خیابانی حلوا خیرات نمی‌کنند.. می‌خواستند نیایند» یا «حکومت پیش از آن، قویا هشدار داده بود اگر بیایند خونشان پای خودشان» یا مثلا اینکه «به مامور قانون یا به کلانتری حمله کرده بودند» برای توجیه قتل‌هایی که اتفاق افتاده کافیست؟ آیا نباید به تک‌تک این موارد – همانگونه که اگر مقتول پلیس یا بسیجی باشد رسیدگی می‌شود و عواملش با سرعتی غیرمتعارف اعدام می‌شوند – رسیدگی‌ شود و عواملش شناسایی شوند؟ آیا هیچ خطایی در هیچ سطحی از کسی رخ نداده و چند هزار نفر خودبه‌خود کشته‌ شده‌اند؟ آیا ناچیز شمردن این خطاها هیچ پیامدی ندارد؟ آیا ناچیز شمردن قتل عواقب ندارد؟

ممکن است تصور شود این حرف‌ها سیاسی است و الان که مردم به احترام خون‌های ریخته‌شده سکوت کرده‌اند، وقت این حرف‌ها نیست. اما واقعیت این است که این حرف‌ها اصلا سیاسی نیست. رسیدگی به قتل غیرسیاسی‌ترین کاری است که باید در یک حکومت‌ انجام شود. اتفاقا نپرداختن به آن و به سرانجام نرساندنش سیاسی است. دستگاه قضایی مستقل باید بتواند بدون توجه به ابعاد سیاسی و بدون ترس از مقام و نفوذ افراد و جریان‌ها به مسائل رسیدگی کند.

متاسفانه این اتفاق در سال‌های گذشته نیز در موارد زیادی نیافتاده است. به عنوان نمونه سید علی حبیبی موسوی خامنه، ندا آقاسلطان، سهراب اعرابی و بسیاری مانند آن‌ها که در سال‌های 1388، 1396، 1398 و 1401 به ضرب گلوله کشته شدند و عوامل آن هنوز شناسایی و محاکمه نشده‌اند.

از بین رفتن جان آدم‌ها چیزی نیست که بتوان با سهل‌انگاری با آن برخورد کرد و همچنان دم از حقوق و قانون زد. این اصل پایه‌ای است. اگر کسی دلش برای ایران می‌سوزد باید برای احیای همین قواعد تلاش کند.

این روزها همه از ایران و ایرانی بودن دم می‌زنند اما معلوم نیست در این ظرف قرار است چه محتوایی ریخته شود. آیا ایرانی بودن از چنان اهمیتی برخوردار است که دیگر چندان مهم نیست در این ظرف چه محتوایی ریخته شود؟

فلسفه وجودی حکومت‌‌ چیزی جز این نیست که از ضعیف در برابر قوی دفاع کنند. ضعیف یعنی کسی که سلاح ندارد در برابر کسی که سلاح دارد، کودک در برابر بزرگسال، بی‌پول دربرابر پولدار، عامی و کم‌‌سواد در برابر عارف و دانشمند و نابغه، تازه‌کار در برابر کارکشته، کسی که به جایی وصل نیست و پارتی ندارد در برابر صاحب‌منصب و اطرافیانش، سالمند و آسیب‌پذیر در برابر سالم و جوان و …

فلسفه وجودی حکومت‌‌ها محافظت از بی‌قدرتان در برابر قدرت است. حکومتی که خودش بیش از هر چیز محصول تمرکز قدرت است و اساسی‌ترین نماد آن به حساب می‌آید، چگونه می‌تواند از دیگران در برابر تهدید قدرتمندان محافظت کند؟

مهم‌ترین پیش‌نیاز برای تاب‌آوردن در این تناقض، باور عمیق عملی و نظری به این گزاره است که چیزهایی فراتر از قدرت وجود دارند، قدرت همه چیز نیست و نمی‌تواند هر کاری بکند. در حقیقت حکومت تنها یک قدرت متمرکز نیست، بلکه قدرت متمرکز در بند است. متمرکز است تا زورش به همه برسد و مغلوب کسی نشود و در بند است تا زورش به کسی نرسد و بقیه نیز بتوانند قدرت بگیرند. برای تشکیل یک حکومت، همه زورها یک‌جا جمع می‌شوند تا قدرت متمرکز با انباشت نیرویی عظیم و بی‌مانند شکل بگیرد. سپس در بند می‌شود تا جامعه در آن امکان رشد و نمو پیدا کند. مسئله اصلی اینجاست که آن چیزی که قدرت را در بند می‌کند از جنس خودش نیست. آن چیزی که غیر از قدرت است و بالاتر از آن قرار می‌گیرد می‌تواند دیو را در بند کند. مثلا یک ایده یا یک قاعده یا یک پیمان یا قرارداد یا رویه یا یک روش؛ چیزهایی که با شکستن‌شان دیو از بند بیرون می‌آید و افسار پاره می‌کند.

اگر حتی دیو از بند بیرون بیاید تا در برابر دیو دیگری که از آنسوی جهان پیدایش شده بایستد، بعد از نبرد باید دوباره در بند شود. وگرنه حکومتی که در آن امنیت و ثبات وجود داشته باشد شکل نمی‌گیرد.

قدرت مدام در گوش قدرتمندان می‌گوید همه چیز قدرت است. قدرت می‌تواند هر روایتی را جا بیندازد. قدرت می‌تواند هر تغییر دلخواهی را اعمال کند. هر کسی را که لازم باشد می‌تواند زیر پا له کند و هر کسی که لازم باشد را بر صدر بنشاند. قدرت این ایده را با تغییرات کوچک تمرین می‌کند تا نیروی آن را برای تغییرات بزرگ باور کنند. مثلا می‌گوید می‌توان بدون به کارگیری ریشه‌های تاریخی نیروهای ضدامپریالیسم، ضداستعماری، ترقی‌خواه، ملی‌گرا و عدالت‌خواه یا حتی با حذف آن‌ها، نیروی ضدامپریالیسم، ضداستعمار، ترقی‌خواه، ملی‌گرا و عدالت‌خواه جدیدی ایجاد کرد.

شدنش می‌شود. هیچ کاری نشد ندارد. اما سوال اصلی این است که با چه هزینه‌ای و چه فایده‌ای؟ با چه کیفیتی و چه نتیجه‌ای؟ و مهم‌تر از همه این‌ها، چرا؟ همه‌اش به این خاطر که فلانی نظرش به نظر من نزدیک‌تر است؟ نتیجه‌اش چه شد؟ از یک نیروی برکشیده و بی‌‌ریشه‌‌ چه میوه‌ای به بار می‌آید؟

در میان سیاست‌مداران ایرانی چه کسی از نظر منش و روش و حتی از نظر خاستگاه سیاسی و بدنه اجتماعی بیشترین شباهت را به ترامپ دارد؟ …

نتیجه این فرایند می‌تواند چنان مضحک شود که نیروی برساخته، به جای تقابل، به امپریالیسم، استعمار و … گرایش داشته باشد و نقشش بیش از هر چیز بر اساس شباهت و نزدیکی به آن‌ها تعریف شود و حتی صحبت از ائتلاف و همکاری نیز به میان آید.  

ممکن است یک بار قاعده‌ای نقض شود و هزینه‌اش برای رسیدن به نتیجه‌ای تحمل شود. اما وقتی تکرار شود بند قدرت باز می‌شود. وقتی بند قدرت باز شود، قاعده از بین می‌رود و مهم‌ترین مسئله این است که چه چیزی باید قدرت را در بند ‌کند؟ چه چیزی می‌تواند قدرت را در بند کند؟ چگونه باید این کار را کرد؟ چه کسانی می‌توانند این کار را بکنند؟ آن‌ها باید چگونه یکدیگر را پیدا کنند؟ آیا با زور می‌توان این کار را کرد؟


[1] یک بخش از این پیش‌بینی فکر کردم در متن نگفتم چون احساس کردم بیش از اندازه حواس را به خود جلب می‌کند و ایده اصلی متن تحت‌الشعاع قرار می‌گیرد.این دوست عزیز در پیش‌بینی خود این را هم گفته بود که عوامل تحریک‌کننده اعتراضات 1401 زیر عبای روحانی مستقر بوده‌اند. کلا میزان تمرکز دوستانی که در این پارادایم فکر می‌کنند روی حسن روحانی در مقایسه با بقیه شخصیت‌های سیاسی مخصوصا از اپوزوسیون قابل فکر و بررسی است.

[2] وزیر اطلاعات وقت درباره رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی در سال 92 گفت علتش این بوده که پیش‌بینی‌های کف خیابان نشان می‌دهد که او بیشترین رای را دارد. مشابه همین مضمون درباره محمود احمدی‌نژاد در انتخابات 1396 از سوی بالاترین مقام سیاسی کشور پشت بلندگو شد که به خاطر دوقطبی نشدن انتخابات از حضور در آن پرهیز کند. معنای دو قطبی این است که فرد رای دارد و فرد دست کم جزو دو نفر اولی است که بیشترین رای را دارند.

نویسندگان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *