خلاصهای اقتباسی از مصاحبه محمدعلی مرادی
در روزهای گذشته مصاحبهای مربوط به سالهای اخیر دیدم از محمدعلی مرادی با سیمافکر که نکات جالب و در خود تاملی دارد و بخشهایی از آن به نظرم به اوضاع امروز هم مربوط میشود.
در این مصاحبه گرداننده اصلا اجازه انعقاد کلام را به گوینده نمیدهد و نکات اغلب بریده و ناتمام میماند. به همین خاطر با حدس و گمان سعی کردم آنها را تکمیل کنم و خلاصهای از برخی بخشهای مرتبط آن تنظیم کنم که البته احتمالا تا اندازهای با برداشت من از این آنچه منظور گوینده بوده – خیلی کم – مخلوط است
محمدعلی مرادی:
ما در ایران امنیت را همیشه به مثابه سرکوب فهمیدیم و تجربه کردیم. در تاریخ ایران امنیت یعنی سرکوب. در حالیکه امنیت سرکوب نیست، مدیریتِ مسائل امنیت است. برای همین، قبل از اینکه ایراد به روشنفکران ایرانی وارد باشد به صاحبان قدرت وارد است، نقد به صاحبان قدرت وارد است. صاحبان قدرت باید واجد یک تئوری برای امنیت باشند که این تئوری بتواند پرداختن به هر موضوعی را مدیریت کند. ما هیچ وقت تلاش نکردیم سرمایهگذاری کنیم برای این که تئوری امنیت داشته باشیم.
امنیت متکی به آزادی و عدالت است. اما باید بین این مفاهیم اعتدال ایجاد کرد. برای مدرن بودن – چنانچه در دنیای مدرن زندگی میکنیم و نمیتوانیم از آن فراری باشیم – باید همزمان هم محافظهکار باشیم هم آنارشیست. یعنی باید بتوانی در دل تناقض همچنان فکر کنی.
یک زمان برخی میگفتند تحلیلهایی بنویسید که مقامات خوششان بیاید به مخاطراتش توجه نمیکردند. اگر ما این کار را بکنیم، واقعیت لزوما تغییر نمیکند. در چنین وضعیتی نمیتوان استقلال علوم را از ساختار قدرت حفظ کرد و با این کار قدرت خودش را با دست خودش کور میکند. در کنار هر اِعمال قدرت و اقدام نظامی، کلی اقدام دیگر از جملههای کار فکری و نظری لازم است.
فرانسویها سرمایهگذاری نکردند برای اینکه مسلمانها را چطوری در جامعه خود جذب کنند. اما آلمانیها برای مدت طولانی سرمایهگذاری کردند و همزمان چند سیاست را پیش بردند. باید دوربرد فکر کرد. مشکل ایران همین دوربرد فکر نکردن است.
مسئله ایران است که متفکر محافظهکار ندارد. ایران باید بتواند قبل از هر چیز متفکر محافظهکار تولید کند. امثال من نمیتوانیم محافظهکار باشیم. ما بچههای کف خیابانیم. من آنارشیستم. فرقی بین خودم و آن کارتنخواب نمیبینم. با این حال، میدانم که جامعه به یک محافظهکار خوب نیاز دارد. ایران هیچ وقت یک سنت محافظهکاری باکیفیت نداشته است. از دوران مشروطیت تا حالا ایرانیها سراغ محافظهکاری نیامدهاند تا آن را تئوریزه و تمرین کنند. اکثر چپها فرزندان طبقات بالای ایران بودند. در حالیکه باید به طبقه خودشان میرسیدند و برایش نظریهپردازی میکردند.
اگر بخواهیم دموکراتیک فکر کنیم جامعه هم به محافظهکار نیاز دارد هم به آنارشیست. محافظهکاران ایران مخصوصا روحانیت که پایگاه اصلی محافظهکاری در آن است هنوز نمیتواند با جهان معاصر آشتی کند. هنوز در جهان ۴۰۰ سال قبل زندگی میکند. نمیتواند مبانیاش را به صورتی در بیاورد که محافظهکاران خوب و باکیفیتی از آن بیرون بیاید. محافظهکاری در ایران عمدتا از دل روحانیت در میآید. به همین خاطر، قبل از این که سراغ نقد روشنفکران برویم باید روحانیت را نقد کنیم که چرا پرسشهای جدید طرح نمیکند؟ چرا نمیتواند ساخت دولت و نظام حقوقی و امنیتی آن را تئوریزه کند؟ چون ذهنش هنوز در فضای ۴۰۰ سال پیش و با منطق صوری فکر میکند. با منطق صوری نمیتوان در جهان امروز فکر موثری ارائه کرد.
باید بین الاهیات، علم، اندیشه و فلسفه تفاوت بگذاریم. خیلی از کسانی که میگویند ما روشنفکریم در حقیقت متفکرینِ دولت و قدرت هستند و به معنای دقیقتر روشنفکر نیستند. در نتیجه پیگیر این نیستند که سازمان فکری منسجمی برای محافظهکاری ایجاد کنند؛ همچنانکه برخی از چپهای ایران بچههای طبقات اشراف بودند و آنها نیز پیگیری تاریخی چندانی نداشتند. جناح راست امروز ایران – چه آن بخش که از دل روحانیت درآمده چه آن بخش که در مهرنامه و فرهنگ امروز حول سید جواد طباطبایی جمع شده – دچار ضعف نظری است. صرفا با یک ایده ایرانشهری یا با پرداختن به این که فلان ترجمه کجایش اشتباه بوده نمیتوان دولت ملی درست کرد.
چرا راست ایرانی تا این اندازه ضعیف است؟ آیا با این کیفیت میخواهد یک راست محافظهکار درست کند؟ نظام حقوقیاش چگونه خواهد بود؟ نظام معماریاش کجاست؟ نظام شهرسازیاش بر پایه چیست؟
آقای طباطبایی میگوید من متفکر محافظهکار دولتم. آیا زندگی فقط شد سیاست، آن هم در رأس دولت؟ پس بحثهای معماری این ایده کو؟ سایر موضوعات کجا هستند؟ …تامل درباره ایران چه از منظر محافظهکار چه از منظر آزادیخواهی فقط در ساحت فلسفه شکل خواهد گرفت. ما باید در همه این موارد با هم بحث فلسفی کنیم: در امنیت ملی، نظام معماری، شهرسازی، حقوق، فیلم، فوتبال و … . اما ما نمیتوانیم با هم بحث فلسفی کنیم و به همین خاطر امکان گفتگو نداریم. چرا که اینها نظامهای مفهومی خودشان را ندارند. وقتی نظام مفهومی نباشد، بحثها به سرعت به دعواهای سیاسی بدل میشوند. همه مدام فحش میدهند که اینها هیچ کدام نمیفهمند. من میفهمم. صد سال است این بحثها تکرار میشود. این اسمش تفکر نیست. هر آدمی یک ساحتی دارد. مسئله این است که منِ متفکر چگونه میتوانم با او گفتگو کنم و برایش نظریهپردازی کنم؟ کار متفکر همین است. اما ما بر خلاف این، همه این ساحتها را از یاد میبریم و زندگیمان را تبدیل به کار سیاسی میکنیم. فلسفه ما کار سیاسی میکند. دانشگاه ما کار سیاسی میکند. این حتی معطوف به امر سیاسی هم نیست. منظور سیاسیکاری است. ما میخواهیم همه چیز را در سیاسیکاری پیش ببریم. ما باید از این وضعیت بیرون بیاییم.
منبع:
aparat.com/v/r66cu2q

دیدگاهتان را بنویسید