نمیتوان این روزها از جنگ صحبت کرد ولی از آسمان نگفت. نه از قوت و ضعف پدافند و تواناییها و ناتوانیهای ایران در محافظت از حریم هوایی خود. نه. فقط و فقط از زیبایی آسمان.
یکی از عجیبترین و البته طنزآمیزترین جلوههای این جنگ آب و هوای دلانگیز اسفند و فروردین و آسمان پربارش و آبی این روزها در مناطق مختلف ایران است.
تقریبا هر روز و هر شب به بهانه پیادهروی دور خانه طواف میکنیم. یک روز باران میبارد. یک روز سرد و مهآلود است. یک روز آفتابی است و درخشش برف کوهستان چشمها را میزند. یک روز یک مرتبه سرد میشود و دما پایین میآید. یک شب ناگهان چنان برف و تگرگی شد که ترسیدیم روی سنگفرش خیابان لیز بخوریم و هیچ وقت به خانه نرسیم.
تهران را هیچگاه به این زیبایی ندیده بودم. چهار فصل سال را در یک شبانهروز میتوانی در آن ببینی. درست مثل امروزِ ما که مجموعهای از احساسات متنوع و حتی گاهی متناقض را همزمان در خود تجربه میکنیم و فاصله بین گریه و خنده را گاهی در کمتر از چند ثانیه طی میکنیم.
وقتی دور خانه قدم میزنیم، هر جا که بهانهای برای توقف و تماشا باشد میایستیم و تماشا میکنیم. از جنگ 12 روزه به این سو حسم به شهر تغییر کرده است. از چشم دوختن به در و دیوارش بیشتر لذت میبرم – از سبزی نُورَسِ درختان و جستوخیز و آواز پرندگان گرفته تا تماشای گلدانهای سبز بالکنها یا حتی آنهایی که کسی نبوده آبشان دهد و منتظرند صاحبانشان به خانه برگردند.
ابرهای تکهپاره در آسمان آبی تهران بیاندازه زیبا هستند. صدای طوطی میآید. سر میچرخانم تا پیدایش کنم. اما چشمم به چند مثلث همجهت خاکستریرنگ بسیار کوچک در آسمان میافتد. احتمالا هواپیمای جنگی هستند. صدایشان که میرسد، مطمئن میشوم درست دیدهام. جنگندههای امریکا و اسرائیلند و قرار است به زودی بمبهایشان را روی سر شهر خالی کنند.
وقتی به آسمان نگاه میکنی – آن هم آسمانی این اندازه زیبا و زلال که تهران همیشه آرزویش را داشته – آخرین چیزی که انتظار دیدنش را داری هواپیمای جنگنده است.
از دیدنش اضطراب چندانی نمیگیرم. معمولا فقط صدایشان را وقتهایی که در خانه بودم شنیدهام. صدایشان از تصویرشان ترسناکتر است. اصولا تصویر چند لکه بسیار ریز در آسمان که به زحمت دیده میشوند احساس خاصی در کسی بر نمیانگیزد. بقیه هم در پیادهرو و سردر مغازهها ایستادهاند و سعی میکنند آنها را در آسمان پیدا کنند و به یکدیگر نشان دهند. به نظر نمیآید کسی ترسیده باشند. حتی بساط شوخی و دستانداختن هم کموبیش در جریان است.
دوباره مفتون زیبایی ابرها میشوم. نمیدانم در برابر این طنز طبیعت چه واکنشی باید نشان دهم. آیا طبیعت واقعا به این حجم از آتش و خون بیاعتناست و صرفا کار خودش را میکند یا برعکس از طنز خود به وجد آمده و این چنین از همیشه زیباتر شده است؟
طبیعت – چه در زمان طنازی و چه در زمانهای دیگر – ابایی از جنگ و ویرانی ندارد. آتش و خون همه جا را پر میکند. روز تاریک میشود. حتی باران سیاه از آسمان میبارد. اما طبیعت اعتنا نمیکند و در میان ویرانی و دود زیبایی و شکوهش را عریانتر از همیشه به رخ میکشد.
احساس میکنم تازه میتوانم بفهمم چرا آقامحمدخان قاجار تهران را به عنوان پایتخت کشور برگزید. دلم میخواهد اسناد تاریخی را زیر و رو کنم و ببینم ایرانیان آن دوره چگونه در این مورد فکر میکردند.
چه کسی غیر از کسانی که از همین آب و خاک برآمده باشند و مانند درختان رگ پی خود را در زیستبوم آن تنیده باشند، میتوانند بر آن حکم برانند و برای آیندهاش تصمیم بگیرند؟ طنز طبیعت – البته اگر چنین ارادهای داشته باشد – احتمالا در واکنش به همین چیزها خودش را نشان میدهد. یک نفر از آن سر دنیا میخواهد همه چیز را به هم بریزد تا سرنوشت من و شما را تعیین کند و درباره تاریخ و تمدنمان تصمیم بگیرد.
طبیعت هیچ گاه تمام و کمال مطابق میل ما عمل نمیکند. مقاومت دارد. اما ممکن است گاهی آن را صریح و آشکار نشان ندهد. او هزار زبان برای بیان خودش دارد. گاهی زود لب به سخن میگشاید و گاهی صبر پیشه میکند. ما اراده میکنیم تا آن را به شکل و شمایل مورد نظر خود در بیاوریم. گاهی بزرگواری میکند و چند سال، چند دهه یا حتی چند قرن با همه راه میآید و واکنش چندانی نشان نمیدهد – از نگاه ما طولانی و به اندازه یک عمر و از نگاه او به اندازه چشمبههمزدنی کوتاه. اما به هر حال طبیعت اراده خودش را دارد و دریافتهایش لزوما با ایدهها و افکار ما انطباقی ندارد. به همین خاطر ممکن است نتایج به کلی با آنچه فکرش را میکردیم تفاوت زیادی پیدا کند.
مثلا یک بار در همین روزها پیش از ظهر در خانه مادربزرگم روی تختی کنار پنجره به خواب قیلوله رفته بودم که یکمرتبه موشک زدند و خانه لرزید. از جایم پریدم بیرون تا از پنجره دور شوم و خودم را به اتاق نشیمن برسانم که دومی را زدند. شروع به دویدن کردم. سومی را زدند. این یکی به صورت محسوسی نزدیکتر از قبلیها بود. در و دیوار خانه دور سرم میچرخید. چهارمی را که زدند در حین دویدن یک لحظه به این فکر کردم که الان باید مثل لحظات به کارگیری جلوههای ویژه در فیلمهای دفاع مقدس که در آنها افراد حتی گاهی زودتر از انفجار خود را به جلو پرت میکنند، باید با حالت شیرجه به سمت جلو بپرم و در هوا افقی شوم. فکر کنم واقعا چیزی نمانده بود که به عنوان واکنش ناخودآگاه این کار را واقعا انجام دهم. انگار مهمترین آموزهای که از سینمای جنگ در طول چند دهه در من رسوب کرده بود و در بحرانیترین لحظه ممکن به ذهنم خطور کرده بود این بود که باید هنگام حمله و بمباران خودت را با سر به سمت جلو پرتاب کنی. حتی شبیه به ذهنیتهای بیچونوچرایی که معمولا در پسزمینه خواب و رویا سراغ آدم میآید، این هم در ذهنم گذشت – فکر کنم البته هنوز مغزم کامل کامل بیدار نشده بود: مگر نمیدانی که مینیمم شکست و آسیب در زمان انفجار مربوط به اجسام معلق در هوا است چون سطح تماسی برای انتقال تنش ندارند. علم ثابت کرده. پس اگر هنگام انفجار اصلی به سمت جلو شیرجه بزنم و خود را از همه چیز جدا کنم در هوا افقی شوم آسیب چندانی نخواهم دید.
خوشبختانه پنجمی را نزدند. وگرنه احتمالا شیرجه را زده بودم و با صورت روی زمین سخت کف آپارتمان حداقل دماغم را از دست میدادم.
وقتی به اتاق نشیمن رسیدم صداهای انفجار قطع شده بود. مادربزرگ که پشت واکرش ایستاده بود تا صداها تمام شوند، وقتی حس کرد انفجارها تمام شده گفت «خدا ذلیلشون کنه» و واکر را آهسته به حرکت در آورد تا به مسیرش ادامه داد.
از پنجرهها بیرون را نگاه کردم. اما دودی در آسمان ندیدم. البته آسمان ابری و هوا کمی مهآلود بود. اما همچنان میشد فاصلههای نهچندان دور را دید. معلوم نیست چه غلطی میخواستند بکنند که با چنین بمبهای سنگینی شهر را کوبیدند.
معمولا بعد از شنیدن صدای انفجار، سر و کله احساسات چندگانه در آدم پیدا میشود. از یک طرف خوشحال و شکرگزاری که هنوز زندهای و خانهات تخریب نشده و از طرف دیگر به کسانی فکر میکنی که موشک به خانه و زندگیشان خورده و تشویش تمام وجودت را پر میکند.
این جور مواقع آدمها اغلب سعی میکنند با تماس و ارسال انواع پیامکها از حال دوستان و آشنایانشان در نقاط مختلف شهر باخبر شوند و با ارتباط گرفتن با یکدیگر زیر این حجم از دلهره و نگرانی که روی سرشان هوار شده تاب بیاورند.
گاهی هم بحث در میگیرد. مثلا وقتی در خانهات کز کردهای و صدایی بلندی میآید، یک نفر پیام میدهد «انفجار بود؟» و دیگری پاسخ میدهد «ضعیفتر از انفجار بود، احتمالا پدافنده» و بعد دیگری میگوید «نزدیک ما بود.. دودش از پنجره پیداست».
گاهی بحثهای عجیبتری در میگیرد و حتی سر و کله طنز طبیعت هم پیدا میشود. مثلا وقتی هوا ابری است و صدای مهیبی به گوش میرسد، این سوال در پیامکها رد و بدل میشود که «انفجار بود یا رعد و برق؟». وقتی صدا تکرار میشود و ضربان قلب افراد بالاتر میرود، یک نفر پیام میدهد که حتما رعد و برق است. در هوای ابری چند بار تکرار میشود تا باران شروع شود. نیتش خیر است. میخواهد حواس دیگران را از انفجارها پرت کند و جلوی تشویش بیشتر دوستانش را بگیرد. اما همه اهالی شهر میدانند که وقتی ارتش تروریست امریکا و اسرائیل میخواهند بنایی را منهدم کنند یا کسی را ترور کنند به یک موشک اکتفا نمیکنند. چندین موشک شلیک میکنند تا از کشتار و تخریب مطمئن شوند. به همین خاطر اکثر مردم شهر، تجربه شنیدن صدای انفجارهای پیدرپی را داشتهاند – من هم این تجربه را چنانچه برایتان تعریف کردم دارم – در نتیجه حواله دادن صداهای مهیب به رعد و برق نه تنها چیزی از اضطراب دیگران کم نمیکند، بلکه ممکن است آن را هم بیشتر کند. نباید خیلی پیاش را گرفت و بدترش نکرد.
بحثهای اضطرابزا درباره منشا صداهای مهیب و محل احتمالی اصابت موشکها همچنان در جریان است که ناگهان رعد و برق جوری چهارستون همه را میلرزاند که دیگر هیچ کس جرأت نمیکند در منشأ آن تردید کند. نور یک لحظه همه جا را روشن میکند. سقف خانه میرمبد و تا عمق جان شهر تکان میخورد. اما همه همچنان که زهرهترک شدهاند، بلندبلند از ته دل میخندند. خندههایی آمیخته با فریاد و اشک بیاختیار در برابر عظمت نیرویی که هم قبض روحمان کرده هم خاطرجمع که صدایی که هماکنون شنیدیم بمب و موشک نیست. این صدای غرش سهمگین طبیعت است که به فریاد و فغان درآمده و طنینش همه جا را پر کرده است.
مدتها بود با این کیفیت از ته دل به همه چیز و همه کس نخندیده بودم. دلم میخواست آسمان دوباره مینواخت و از اعماق وجودم با جنون بهار فریاد میکشیدم. یادم نمیآید تابهحال رعد و برقی به این شدت برق از سر شهر پرانده باشد. باید نماز وحشت و نماز آیات را با نماز شکر ترکیب کرد تا شاید بتوان عملی متناسب با چنین واقعهای داشت.
قطرات تند میشوند و صدای رگبار گوشها را پر میکند. باران تن مجروح شهر را شستشو میدهد. شهری که اهالی آن مانند تمام همسایگانشان در بسیاری از دیگر شهرها و کشورهای جهان، زندگی را پاس میدارند و برای تمامی اجزای بزرگ و کوچک آن احترام قائلند. حتی برای آنها که هنوز پا به عرصه وجود نگذاشتهاند و قرار است بعد از این رعد و برقها بر پهنه خاک سبز شوند و در شهر و دیار خود قد بکشند و بزرگ شوند.
کدام بمب و موشک میتواند چنین چشمانداز زیبایی از زندگی را نوید دهد؟
یکی از مضحکترین و البته تاسفبارترین بخشهای ماجرا دقیقا همینجاست. بمبها و موشکهایی که مردم را میکشند و فرودگاه و پادگان و کلانتری و بیمارستان و دانشگاه و کارخانهشان را از بین میبرند با ادعای آزادی و توسعه و به اسم «مداخله بشردوستانه» شلیک میشوند.
انسان چگونه این کمدیهای مبتذل را که صحنههای اجرایش بر ویرانه و کشتار بنا شده تاب میآورد؟
هیولایی زشت و خونآشام را بزک میکنند تا تجاوزکاریاش را به عنوان مداخله بشردوستانه به دنیا قالب کنند. هزاران هزار کارشناس و مدیر و مهندس و ساینتیست و متخصص داده و اطلاعات دست به دست هم میدهند و پول مردم بیزبان را خرج میکنند تا بگویند چگونه یک هواپیمای جنگی از ارتفاع چند هزار متری یک نفر را در عمق چند ده متری زمین بکُشد یا کجای کدام بنا را چقدر تخریب کند تا اقتصاد و صنعت بیشترین آسیب را متحمل شوند و فشار بیشتری به جامعه وارد شود. ترور هم شد جنگ؟! گروگانگیری هم شد کار؟!
جنگ با ترور و گروگانگیری فرق دارد. اینها با هم یکی نیستند. همچنان که تجاوز با عشقبازی و آمیزش فرق دارد. ممکن است یک نفر ادعا کند که نه، خیلی هم فرقی ندارند – این روزها شنیدن هر ادعایی ممکن است! – و چنین استدلال کند که فیزیک و شیمیاش تفاوت چندانی ندارد. در هر دو نطفهای شکل میگیرد و کودکی متولد میشود. در نتیجه خودتان را خسته نکنید. فرق زیادی ندارند.
در برابر چنین استدلالی چه باید گفت؟ آیا واقعا باید به هر حرفی پاسخ داد؟ مگر فرهنگ و تمدن بشر بر پایه فیزیک و شیمی شکل گرفته که الان مسائلش با فیزیک و شیمی حل شود؟ اگر فقط کمی به ذهنمان فشار بیاوریم یا دور و اطرافمان را نگاه کنیم، قاعدتا باید بتوانیم چیزهایی غیر از تولید مثل نیز در جوامع پیرامون خود مشاهده کنیم.
آنچه ما را به عصر پارینهسنگی و پیش از آن بر میگرداند، نفت و گاز و برق نیست. از بین بردنِ همین تفاوتهاست. همه کارها با زور پیش نمیرود. تمدن ما برآمده از زور نیست که کسی بتواند با زور آن را به عقب برگرداند.
اگر فکر میکنید ممکن است یک در هزار تمایزش را در نیابید، پیشنهاد میکنم به تصاویر موشکهایی نگاه کنید که عمل نکردهاند تا ببینید آلت جرم قبل از عملیات انفجار دقیقا کجا بوده و چه اقداماتی داشته است.
به عنوان نمونه این تصویر یک موشک آمریکایی-اسرائیلی در حیاط یک منزل مسکونی در میدان شهدای تهران است. به نظر شما این موشک اینجا در میان گلدانها چه میکرده؟

این یکی تصویر موشکی است که دیوارهای ساختمانی حوالی منطقه 3 تهران را یکی پس از دیگری سوراخ کرده، به اتاق خواب مردم راه پیدا کرده، سپس وارد دستشویی شده و روی کاسه توالت فرنگی رد شده و در نهایت در دیوار دستشویی گیر کرده است.





اسم این بشردوستیِ پیگیرانه که حتی در اتاق خواب و دستشویی هم دست از سر مردم بر نمیدارد را چه باید گذاشت؟
«تجاوز بشردوستانه» یکی از غریبترین ترکیبهای دوران ماست که آشکارا این تفاوتها را فراموش کرده و میخواهد بدون توجه به مقاومت طبیعت مفاهیم ناهمخوان و متباین را – علی رغم معنای عمیقاً متفاوتشان – با هم یکی کند. این جا احتمالا یکی از جاهایی است که سر و کله طنز طبیعت پیدا خواهد شد و این ناهمخوانی را چنان که افتد و دانی به ما گوشزد خواهد کرد.
خدا میداند در این جنگ نیز پس از دههها و قرنها تلاش برای سلطه و استعمار در نهایت چه چیزی در ما رسوب کرده و در بزنگاههای خطیر تاریخ در ناخودآگاه ما ظاهر میشود و به پیوستار حضور ما علی رغم گردنههای صعب و پرتگاههای طاقتسوز و دشوار تداوم میبخشد.
زندگی همچنان در جریان است. البته وحشت بمباران هم سر جایش هست. حتی گاهی صدای موتورگازی را با هواپیمای جنگی اشتباه میگیرم و افکارم به هم میریزد. با این حال یک کارکرد مثبت هم داشته. یکی دو بار که شب با صدای جنگنده از خواب بیدار شدم به خودم گفتم موتورگازی است و چند لحظه بعد موفق شدم دوباره بخوابم.
پیادهروی در شهر همچنان لذتبخش است. تعطیلات فروردین تمام شده و رفتوآمدِ خیابانها بیشباهت به روزهای عادی شهر نیست. در و دیوار و ساختمانها با تردد بیشتر آدمها زیباتر شده. نسیم روحپرور بهار همه را مست کرده. البته نسیم که چه عرض کنم. به طرفةالعینی به رگبار و طوفان تبدیل میشود و دوباره زود آفتاب برمیگردد. مردم دوستان و آشنایانشان را میبینند و بیموامیدشان درباره اوضاع را با یکدیگر در میان میگذارند.
شاید نتیجه این جنگ علی رغم نیتهای شوم پشت آن و خسارتهای فراوانش این باشد که ما در لایههایی عمیقتر و دستنیافتنیتر از همیشه یکدیگر را پیدا کنیم و پیوندهایی مقاومتر بین خودمان به وجود بیاوریم.
شاید این جنگ علی رغم تمامی سختیها و جانفشانیهایش سبب شود چشماندازهای جدید پیدا کنیم و دست به کارهای جدید بزنیم.
تهران
۱۶ فروردین ۱۴۰۵

دیدگاهتان را بنویسید