در جستجوی اول شخص غایب

گذار از «چه باید کرد؟» به «چه باید بکنیم؟»

در سال‌های اخیر گفتگو درباره مسائل سیاسی در جمع‌های دوستانه بیشتر از گذشته است. محتوای این گفتگوها معمولا حول گزاره‌هایی شبیه به این پیش می‌رود: فلان شخصیت سیاسی چه کرد، چرا فلان کار را کرد، چرا فلان کار را نکرد، در آینده چه خواهد کرد یا چه نخواهد کرد یا چه باید باید بکند.

آنچه در این گفتگوها تکرار می‌شود، صیغه‌های سوم شخصی غایب است که تکرار آن گاهی ملال‌آور می‌شود و آهنگی آزاردهنده پیدا می‌کند، در حالیکه که می‌تواند این طور نباشد و بخشی از زمان گفتگو به صورت طبیعی صرف پاسخ به این پرسش شود که «ما چه می‌کنیم؟» یا «ما چه باید بکنیم؟» و از قضا به صورت مستقیم یا غیرمستقیم به مسائل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی روز هم مربوط باشد. اما الان از طرح این موضوع یک یا حتی چند مرحله عقب‌تریم. یک مرحله قبل از این موارد می‌شود این که «ما چه می‌توانیم بکنیم؟» و یک مرحله قبل‌تر اینکه اساسا چرا طرح این سوال مهم است و نباید آن را فراموش کنیم.

وقتی در جمع‌های دوستانه یا حتی در افکار خودت، چنین سوالی را طرح می‌کنی، معمولا در برابر آن مقاومت می‌شود، یعنی حتی کار به فکر کردن درباره آن نمی‌رسد و معمولاً ادله‌ای ارائه می‌شود که طرح این سوال اساسا موضوعیت ندارد و مسئله‌ای را حل نمی‌کند. مثلا گفته می‌شود که حکومت اجازه هیچ گونه فعالیتی به «ما» نمی‌دهد، یا مثلا فرهنگ مردم – سنت‌‌ها و مذاهب موجود – فعالیت جمعی افراد جامعه را بر نمی‌تابند، یا از آن‌ها عجیب‌تر اینکه آدمیزاد موجود خطرناکی است و نمی‌توان به او امید بست. گاهی بحث اقتصاد و معیشت هم پیش کشیده می‌شود و چنین گفته می‌شود که تا نیازهای اقتصادی برآورده نشود نمی‌توان از حیات اجتماعی و ایفای نقش سیاسی افراد در جوامع سخن گفت.

این عوامل حتما در تضعیف نقش فرد در اجتماع موثرند و نمی‌توان تاثیرشان را انکار کرد. اما آیا می‌توان با پیش کشیدنِ آن‌ها پرسش «ما» را از موضوعیت انداخت و آن را طرح نکرد؟

بسیاری از این عوامل آنچنان که وانمود می‌کنند، در عدم طرح پرسش ما موثر نیستند. مثلا اگر مسئله امرار معاش و اقتصاد مانع از حیات اجتماعی و سیاسی باشد و در حقیقت نوعی رابطه پیش‌نیازی با آن داشته باشد، هر چه از سمت کسانی که به تامین حداقل‌ها نیاز دارند (بخش‌های فقیر جامعه) به سمت طبقه متوسط و بخش‌های ثروتمند و مرفه جامعه برویم، باید میزان اهمیت دادن افراد به حوزه عمومی بیشتر شود اما وقتی چرخی در جامعه می‌زنیم و به دور و اطرافمان نگاه می‌کنیم چنین به نظر نمی‌رسد. به نظر نمی‌رسد رفاه چنین رابطه‌ای با دلسوزی و احساس مسئولیت داشته باشد.

به نظر می‌رسد تامین رفاه نه تنها باعث رشد چیزی غیر از خودش نشده بلکه وقتی به هدف تبدیل شده جنبه‌های دیگر زندگی را نیز تحت تاثیر خود قرار داده است. بسیاری از جنبه‌های زندگی نیازها و اقتضائات خود را دارند و نمی‌توانند جای یکدیگر را بگیرند و به یکدیگر تبدیل شوند. مثلا آیا پدر و مادری قبول می‌کنند تا به بهانه افزایش توان اقتصادی خانواده، برای فرزندشان کمتر وقت بگذارند؟ یا مثلا اگر کسی به دین و آیینی درآمده باشد، می‌تواند بگوید اول وضع اقتصادی‌ام خوب شود بعد فرایض و مناسک را انجام می‌دهم؟

پاسخ به پرسش «ما چه می‌توانیم بکنیم؟» را باید از همین مقاومتی که در برابر طرح آن وجود دارد، شروع کرد. چرا ما در برابر طرح این پرسش و فکر کردن به آن مقاومت می‌کنیم؟

این مقاومت دربرگیرنده نکته مهمی درباره نسبت فرد با سیستم است که معمولا در گزاره‌هایی شبیه به این بیان می‌شود: سیستم ما را به رسمیت نمی‌شناسد و بازی نمی‌دهد، ما هیچ توانی برای تغییرات هر چند کوچک در سیستم نداریم. آنچه سبب می‌شود تا فرد با سیستم فاصله‌گذاری کند، دیواری عمیق است که بین خود و سیستم احساس می‌کند و در نتیجه دستش را از هر اقدامی کوتاه می‌بینید.

بیگانه شدن فرد با سیستم پدیده عجیبی نیست و در زندگی همه اتفاق می‌افتد. افراد در سیستم‌های مختلف رفت و برگشت می‌کنند تا نقش خود را پیدا کنند. آنچه در این بین بیش از همه چیز اهمیت دارد، شیوه مواجهه با «احساس مسئولیت» هنگام بیرون افتادن ما از سیستم است. احساس مسئولیت، بازگوکنندۀ پیوند فرد و سیستم است. وقتی رابطه فرد با سیستم آسیب ببیند و احساس مسئولیتش ترک بردارد، دو انتخاب وجود دارد: فرد یا با «احساس سلب مسئولیت» به زندگی‌اش در همان سیستم ادامه می‌دهد و از موضوعیت افتادن مسئولیت به سیستم‌های دیگری که در آن زندگی می‌کند نیز سرایت می‌کند، یا برای جلوگیری از آن به سیستم دیگری هجرت می‌کند تا آنجا احساس مسئولیت آسیب‌دیده‌اش را احیا کند. این کار به او فرصت می‌دهد تا دوباره اهل جایی باشد و ایجاد علاقه کند.

تعامل با سیستم‌های دیگر و احیای احساس مسئولیت – مانند احساس بی‌مسئولیتی – امری تکثیرپذیر و قابل سرایت است و ممکن است بتوان با تکثیر آن در دیگران، بر سیستمی که افراد را بیرون کرده نیز اثر گذاشت و موجب تغییر آن شد.  

نه مسئولیت محدودیت می‌شناسد و نه بی‌مسئولیتی. هر دو دوست دارند آزادانه در سیستم‌های گوناگون سفر کنند و الگوی خود را چه در استقامت و تقوا و چه در خودویرانگری به حد اعلی برسانند.  

ما در سیستم‌های گوناگون و در هم‌تنیده‌ای مانند خانواده، اقوام، آپارتمان، همسایگی، محله، شهر، کار، اقتصاد، صنعت، فرهنگ، هنر، زبان، علم، اخلاق، دین، مذهب، سلامت، محیط زیست، اقلیم و … زندگی می‌کنیم و به همین خاطر احساساتمان می‌تواند به راحتی در آن‌ها پخش شود.

به عنوان نمونه، اگر ما خود را از سیستم رسمی سیاست و مدیریت بیرون می‌بینیم و با آن احساس بیگانگی می‌کنیم، آیا باید با سیستم‌های دیگر نیز احساس بیگانگی کنیم و احساس تعلق خود را در آن‌ها هم از دست بدهیم؟ آیا در عمل چنین نبوده است؟

ما چه ابزارها و امکاناتی برای اثرگذاری روی جوامع کوچک یا بزرگی که در آن‌ها زندگی می‌کنیم داریم؟ عضو کدام صنف، سازمان، انجمن، اتحادیه، تشکیلات، موسسه، تشکل، مرکز، جمعیت، کانون، گروه، باشگاه، شورا، مجمع، ائتلاف، حزب، پایگاه، فدراسیون، نهاد و مانند این‌ها هستیم؟ آیا به هیچ کدام از این‌ها احساس تعلق می‌کنیم؟ اگر عضو هیچ کدام از این‌ها نیستیم یا تنها عضو تعداد ناچیزی از آن‌ها هستیم یا هیچ کدام از آن‌ها چنگی به دلمان نمی‌زند، علتش چیست؟

این یک واکاوی ذهنی و انتزاعی درباره رابطه فرد با زیست‌جهان‌های تودرتو و در هم‌تنیدۀ زندگی‌اش نیست. این روایت جهانی است که در آن زندگی می‌کنیم:

  • مردم یک شهر را پیش چشم دنیا به فجیع‌ترین شکل می‌کشند، خانه‌ و کاشانه‌شان را ویران می‌کنند و بازماندگان را گرسنگی می‌دهند تا آن‌ها هم بمیرند و ما حتی نمی‌توانیم به این فکر کنیم که چه می‌توانیم بکنیم.
  • حکومتی که از انواع سوء رفتار و ناکارآمدی‌ رنج می‌برد ممکن است از اساسی‌ترین وظایفش در قبال جامعه برنیاید و آن را با خطراتی بی‌سابقه و هولناک مواجه کند اما دست ما از هر تغییری برای جلوگیری از بروز چنین وضعیتی کوتاه است.
  • رفتار ما و جوامعی که در آن زندگی می‌کنیم با تخریب محیط زیست همراه بوده و امروز آثار آن را نه فرسنگ‌ها دورتر بلکه در زندگی هر روزۀ خودمان مشاهده می‌کنیم. اما همچنان احساس بیرون بودن از سیستم کار خودش را می‌کند و همچنان اجازه نمی‌دهد آنچنان که باید به این پرسش فکر کنیم که ما چه باید بکنیم؟ ما چه می‌توانیم بکنیم؟

چرا ما علی‌رغم اینکه هر صبح و هر شام شخصا و حتی فراتر از شخص خود یعنی برای نوع خود و برای حتی برای دیگر موجودات –احساس خسارت و ازدست‌رفتگی می‌کنیم، همچنان نمی‌توانیم به این پرسش فکر کنیم که «ما» چه باید بکنیم؟ چه می‌توانیم بکنیم؟ اگر سازمان و توانی نداریم چگونه باید آن را بازیابی کنیم؟

برای پاسخ به این پرسش باید به سازوکارهایی فکر کنیم که این فلج مغزی را در ما ایجاد کرده و ما را از طرح چنین پرسش‌هایی باز می‌دارد.  

نویسندگان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *