انسان معاصر حیاط ندارد. اغلب در اتاق زندگی میکند. شاید این در مورد همه صدق نکند. اما در مورد بسیاری از ساکنان شهرهای بزرگ و کوچک گونهای از انسان که در شهرهای بزرگ و کوچک زندگی میکند صادق است. او شب را در اتاقِ خانهاش صبح میکند و روز را در اتاقی در محل کارش سر میکند و مابقی را در اتاقهای متحرکی که شب را به روز و روز را به شب میرسانند سر میکند.
او از حیاط صرف نظر کرده و به طبقات بالا راه یافته و آنجا به گونهای از حیات در کابلها و مسیرهای نامرئی امواج رادیویی دست پیدا کرده است. او اگرچه پای از اتاق بیرون نمیگذارد اما با به کارگیری انگشتان دستهایش و چشمدوختنهای بیوقفه به صفحه نمایش، جهانی پدید آورده که به اتفاق دوستان و آشنایانش اغلب در آن زیست میکند.
او از فضای شهر به اتاقش گریخت تا کسی کاری به کارش نداشته باشد و زندگی را آنگونه که خودش میخواهد بسازد. با آسمان آبی و روشن دریا و سبزی جنگل خداحافظی کرد و در این راه انگشتان و چشمانش را فدا کرد. اما آنجا نیز گرفتار دیوار شیشهای شد. آنجا چشمهای مزاحم بیشتر از قبل بود.
پس او ماند و دیوارهای اتاقش و قلمرویی که تقلیل یافته بود. مفاصل انگشتانش درد میکند و چیزی نمانده بندبندِ آن از هم باز شود. چشمهایش ورم کرده و دیگر یارای زل زدن به صفحه نمایش و پیگیری امور را ندارد. مغزش مدام دستکاری میشود. توانی برای تمرکز ندارد. ذهنش دیگر در اتاق قرار نمیگیرد.
آیا دیگران نیز مانند او عذاب میکشند؟ آیا هنوز گونهای از حیات در گوشه و کنار این زیست جهان باقیمانده است؟ آنها آرزوهای بربادرفته را چگونه تیمار میکنند؟ اگر عذاب شدت گرفت، از امواج نامرئی چه بر میآید؟ آیا میتوانند آذوقه و امداد ارسال کنند؟ اگر طوفان و سیل همه جا را گرفت و آب تا سینهکش اتاق رسید، آیا کشتی نوح برای گردآوری حیات راهی به اتاق پیدا میکند؟ یا نجات تنها نصیب کسانی میشود که حیاط دارند؟
فرستادهای سوار بر فرسته غولآسا یا فرشتهای برای ارشاد طوفان بزرگ؟! دیوار شیشهای کوچک است و با انگشتان آسیبدیده هنوز میتوان ریسمان حیات را گرفت.
چو کشتی در اتاق آید چه باشد مأمن و مأوا
چو بیداری به خواب آید زهی فریاد ناگویا
. . .

دیدگاهتان را بنویسید